تبليغاتX
روزهای برفی
روزنامه نگاری خوانده ام،فعلا هم با روزنامه نگاری زندگی می کنم اما مطمئن نیستم روزنامه نگار باشم

كمي آن‌سوتر  از يكي از محله‌هاي گران پايتخت. كافي است پل عابر اتوبان را رد كني، 5 دقيقه پياده روي كني و بعد تصاويري ببيني كه باورت نشود هنوز در شمال پايتخت هستي. آبراهه فاضلاب كف خيابان راه افتاده و شمال تا جنوب آن را طي  مي‌كند. كودكاني با دمپايي و موهاي ژوليده از خواب بيدار شده‌اند تا جور بزرگترها براي خريد نان و پنير صبحانه را بكشند. چند مغازه خنزر پنزري فروشي و پيرمردهاي فروشنده‌اي كه گويا در دهه 40 متوقف مانده‌اند، اصرار دارند كه كالايشان با قيمت چند برابريش بهترين جنس موجود در شهر است. خانه‌هاي تلخ و غمگيني كه يك يا دو اتاق بيشتر نيستند و از درز درهايشان آب پس از شستشويشان بيرون مي‌زند. از روستايي در اطراف يك شهر جنوبي يا مركزي حرف نمي زنم، از محله قديمي در منطقه 2 شهرداري تهران مي‌گويم‌؛ فرحزاد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 16:16 | لینک  | 

تصویری از یک درخت خزان‌زده  و یک کلاغ باز‌یگوش در یک ظهر پاییزی- یا تصویر مردی که بچه 2-3 ساله‌ای را در بغل دارد و سربازی او را باتو‌م ‌کوبان به سمت کیو‌سک پلیس می‌برد، بچه جیغ می‌زند و مرد تلاش می‌کند یقه لعنتی لباسش را از دست سرباز بیرون بکشد،  سرباز‌ها و درجه‌دارهای دیگر به کمک‌ می‌آیند اما نه کمک مرد که یقه لعنتی‌اش را از دست سرباز برهاند، که حالا مچ دستش هم در دست سرباز دیگری است، به کمک سرباز  می‌آیند تا مرد را  راهی کیو‌سک پلیس کنند تا جر‌مش را ثابت کنند.

شما از بین این دو تصویر، اولویت را به کدام می‌دهید؟ اول کدام تصویر را می‌بینید؟ روی کدام تصویر بیشتر توقف می‌کنید؟ کدام ذهنتا‌ن را بیشتر غلغلک می‌دهد؟
ادامه مطلب
نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 0:0 | لینک  | 

واقعا نمی‌دونم چرا وبلاگم رو فراموش کرده بودم. برام عجیبه بیشتر از پنج ماهه که سراغش نیامده بودم. شاید برگردم شایدنه. ...

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 18:57 | لینک  | 

لحظه تحويل سال بعد آنكه ظرف آب و سبزه و قرآن را از دست پدر گرفتم و اولين بوسه مهربان سال را روي صورتم نشاند، گفتم براي صبوري خانواده‌هاي زندانياني كه هنوز دربندند دعا كنيد. نمي توانستم فكر كنم كه اين لحظه مهم سال را  تو كه آن سوي ديواري و مهسا و خانواده‌هايتان، بدون بغض گذرانده باشيد. حتي امسال كه اغلب بستگان سال تحويل را در كنار خانواده تو ومهسا گذراندند كه جاي خالي‌ات كمتر ديده شود، خوب مي دانم كه اين جاي خالي براي مهسا پر تر از همه اين ده ماه كه گذشت، بود.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 18:3 | لینک  | 

چقدر اين روزها خنديدن و خندون كسي سخته؟!

هيچ وقت فكرش رو هم نمي كرديم خنديدن اينقدر كار سختي باشه.

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 17:37 | لینک  | 

شما فكر مي‌كنيد وقتي كه هاشمي رفسنجاني و ميرحسين موسوي مملكت را در سال‌هاي جنگ اداره مي‌كردند،‌ حميد رسايي چند ساله بود؟؟


نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 16:53 | لینک  | 

در کوچه باد می آید

می خواهم دنبال ابرهایی که می روند،

دنبال کودکیم بدوم

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 14:29 | لینک  | 

عباس معروفی در سمیناری در مورد سانسور در ایران سخنرانی کرده و سخنانش را اینطور تمام کرده: شما از غذا خوردن و خوب جویدن غذا حرف می زنید اما من از ایران حرف می زنم، از آرواره ای که تمام دندانهایش را خرد کرده اند و از بین برده اند، جامعه ما به چنین وضعی درآمده که فقط پوره به خردش می دهند و از لذت جویدن و چشیدن غذا محرومش کرده اند. شما می دانید وقتی جامعه ای مثل آرواره بی دندان باشد مزه ای حس نمی کند؟ چیزی در آن نقد نمی شود؟
نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 15:30 | لینک  | 

باز همان تلخ لعنتی

همان شهر آشوب و اضطراب

همان سیرک از یاد نرفتنی...

 روزهای آرامش قبل از طوفان

این همه گرگ

زیر کدام پرچین

کمین می نشینند؟؟؟

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 23:39 | لینک  | 

قفل‌ها رابطه‌اند

قفل‌ها واسطه‌اند

قفل‌ها فاسق شرعی در و زنجیرند

رمز آزادی هر قفل در حلقه هر زنجیری است

قفل یعنی که کلیدی هم هست

 

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 23:2 | لینک  |