تبليغاتX
روزهای برفی
روزنامه نگاری خوانده ام،فعلا هم با روزنامه نگاری زندگی می کنم اما مطمئن نیستم روزنامه نگار باشم

باز همان تلخ لعنتی

همان شهر آشوب و اضطراب

همان سیرک از یاد نرفتنی...

 روزهای آرامش قبل از طوفان

این همه گرگ

زیر کدام پرچین

کمین می نشینند؟؟؟

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 23:39 | لینک  | 

قفل‌ها رابطه‌اند

قفل‌ها واسطه‌اند

قفل‌ها فاسق شرعی در و زنجیرند

رمز آزادی هر قفل در حلقه هر زنجیری است

قفل یعنی که کلیدی هم هست

 

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 23:2 | لینک  | 

زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

 دین را دوست دارم ، ولی از کشیش ها می ترسم !

 قانون را دوست دارم ، ولی از پاسبان ها می ترسم!

 عشق را دوست دارم، ولی از زن ها می ترسم!

 کودکان را دوست دارم ، ولی از آیینه می ترسم!

 سلام را دوست دارم ، ولی از زبانم می ترسم!

 من می ترسم، پس هستم ! این چنین می گذرد روز و روزگار من!

 من روز را دوست دارم ، ولی از روزگار می ترسم!

  حسین پناهی     

 

 

 

 

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 2:45 | لینک  | 

عصر روز گذشته انفجاری در عسلویه رخ دادکه منجر به سقط جنین یک خانم باردار و زخمی شدن جند نفر و آسیب خانه‌های چند روستا شده‌است.

محل انفجار یک کیلومتری روستای چاه مبارک بوده و مسئول آن شرکت صحرا دشت، (سهامی خاص) پیمانکار احداث اتوبان قطعه عسلویه به بندو(آخرین روستای استان بوشهر) بوده که اقدام به منفجر کردن کوه با چاشنی بسیار بالاتر از حد معمول کرده است طبق گفته شاهدان عینی سنگ‌ها به بیش از ۲۵۰ متر به هوا پرتاب شده است.

این انفجار روستاهای چاه مبارک،مروع،سواحل،سهمو شمالی، سهمو جنوبی و بندو با جمعیت بیش از ۹۰۰۰ نه هزار نفر را تحت تاثیر مستقیم  قرار داد و بقیه روستاها نیز موج آن را احساس کردند.

انفجار مهیب باعث ایجاد رعب و وحشت شدید در بین اهالی بخصوص زنان و کودکان شده، شیشه های همه منازل ۶ روستا شکسته و برخی از اهالی نیز زخمی و تعدادی نیز بصورت اورژانسی به بوشهر اعزام شده‌اند. بسیاری از خانه های روستایی ترک برداشته و برخی نیز منهدم شده اند.

شنیده‌ها حاکی است این انفجار موجب سقط جنین یکی از خانم های باردار در روستای سهمو شمالی شده است.

در محل انفجار فقط یک نگهبان حضور داشته‌است.

 

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 17:3 | لینک  | 

چقدر زندگی و ارتباطات انسانی پیچیده شده است. دلم می خواهد یکبار دیگر سر کلاس ارتباطات انسانی بنشینم و به این موضوع به عنوان یک واحد درسی فکر کنم.
نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 21:22 | لینک  | 

نویسنده: سوسن شریعتی

اصلاً معلوم نيست بايد گريست يا خنديد؟ اگر راست باشد که تاريخ دو جور تکرار مي شود؛ تراژيک يا به شکل کمدي هر دو کار مجاز است.

 اما وقتي اين دو موقعيت درهم مي آميزد شق سومي پيش مي آيد که مارکس حدسش را نمي زد و نامش مي شود شق ملال آور تکرار تاريخ. وقتي خنده و گريه درهم مي آميزد، وقتي که هم اشک امانت نمي دهد و هم خنده نفست را بريده. تا به حال نديده يي کسي را که از فرط گريستن مي زند زير خنده، آنقدر مي خندد که فقط با يک سيلي مي توان او را به حالت عادي برگرداند. وقتي شاهد اشکال دو گانه تاريخي بوده يي، ديگر با شکل ملال آور آن نمي داني چه کني الا همين واکنش؛ هيستري، درهم آميختن خنده و گريه و بعد جيغ و فرياد تا اينکه کسي بيايد و به ضرب سيلي تو را به حالت اوليه برگرداند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 10:34 | لینک  | 

تا اطلاع ثانوی تعطیل.

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 0:57 | لینک  | 

 عباس جمالی

اشکم از گازهای اشک اور نیست                   

   لرزیدن شانه هایم از باتوم های برقی نیست        

   امروز خیابان های خونی را  در صفوف سیاه چکمه ها پنهان کردند

 فردا  با سپیده ی صبح چه می کنند

  از میله های سبز دانشگاه  تا  میله های چرکین اوین چند باتومی بیشتر راه نیست

 این روزها اگردلم برای رفیقهایم تنگ شود

  باید با همین مینی بوس های سبز زالویی سری به اوین بزنم

 اوین را به همه جا می برند

 اوین ر ا اورده اند چسبانده اند به گلوی ما

 کلمه به کلمه ی ما اوین می شود


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 23:46 | لینک  | 

لبخند از خاطره صورتم رفته است

 آشنایان در بندم، دلم برایتان تنگ شده است

و می دانم که این گناه بزرگی است.

 خنجر سکوت در گلویم کاشته شده

 می رود که تمام وجودم را در بر گیرد

 این روزها چه کشدار است.

 می دانم که همیشه گناهکارم

 اما نمی دانم گناهم چیست

مگر ما حرف هایی که می زنیم را در همین سرزمین نیاموخته ایم

مرده ام

 در همین بندی که در گلویم ساخته شده است 

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 1:51 | لینک  | 

۱۸ تیر را به خاطر بسپاریم و حوادث ۲۴ و ۲۵ خرداد امسال را به حافظه خود سنجاق کنیم و یادمان نرود که چه اتفاق هولناکی رخ داده است.

از برادرم شنیدم که چه گوارا می گفت در راهی که ما برگزیده ایم ریختن یک قطره خون از دماغ یک ننفر هزینه گزافی است.

آنها که در اندیشه چه گوارا مطالعه کرده اند مفهوم این حرف را خوب می فهمند.

ما هنوز خاطره عزت ابراهیم نژاد و اکبر محمدی را از یاد نبرده ایم که دوباره کوی دانشگاه شهید داده است.

امیدوارم این جریان در روزهای آغاز سال تحصیلی از یاد بچه های دانشجو نرود. فرهاد رهبر و دیگر مسئولان دانشگاه باید پاسخ گو باشند وگرنه محاکمه شوند شاید ۱۰ سال دیگر این تجربه تلخ تکرار نشود.

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 13:30 | لینک  |