مرداد هم تموم شد
عجب فصل کشدار و کسل کننده ای تابستون!
اما وقتی آخرین روز یکی از روز های تلخ همین تابستون کسل توی دنیای مجازی مالک یک سانت ملک خصوصی بشی،ای بدک نیست!
به قول پیرها این نیز بگذرد.تلخی و گرما و کسالت و......
به قاچ های خنک هندونه هایی فکر کنید که تمام بعد از ظهر های این تابستون دراز می تونست خنکمون کنه اما ما تو تحریریه های کذایی روزنامه های کذایی این کشور داشتیم برای بستن یه صفحه تو سر و کله مون می زدیم...
نمی دونید چه خاطره های خوبی از تابستون کودکی هام دارم. چقدر دلم هوای شمال و دروی برنج کرده. حتی وقتی با داسی که داری برنج ها رو درو می کنی دستت رو می بری (اسم محلی اون داس؛ دره "د با صدای ا " است)
سوزش تلخی زیر پوستته،دست خاکیت و می مکی و بعد بهتر می شه، ساقه برنج که به دستت می خوره مثل چاقو دستت رو می بره، ۱۰ دقیقه کار نکرده از تمام تنت شریان عرق راه می افته،پات روی خیسی زمینه و شاید روی زمینی که از خشکی روز های آخر قاچ خورده اما سر و صورتت توی آتش می سوزه.
این روزا تو سیویر، اوس مختار،عمو عیسی،رحیم،ابراهیم که اونقد درجا زد تا با هم یک سال همکلاسی شدیم و بقیه دارن تو بیجاراشون (مزرعه برنج) کار می کنن. به قول شیرازی ها که یکی از بچه هاشون این وبلاگ و برام ساخت و دستش طلا:"نه خسته"
بالاخره کار آقایان با هاله اسفندیاری تمام شد و آزادش کردن.
یکی دیگه از آن بازی های بچه گانه!: دوربین 20:30 روبروی در اوین ایستاده و هاله اسفندیاری بیرون می آید و بعد ایشون جلوی دوربین می گه خیلی غیر منتظره بود که آزادم کردن!
جالبه بر و بچه های 20:30 می دونن او کی آزاد می شه و میان که از صحنه لطف و عدالت مداری قوه قضاییه ما تصویر بگیرن و خودش نمی دونسته!؟
جالب تر اینکه مادر پیرش و چند نفر دیگر هم در گوشه ای منتظر او هستن!
گویا بعد از کار تصویری اسفندیاری که باید برای تلویزیون ایران انجام می داد و به گفته یکی از مقامات کمی هم کار نوشتاری داشت!همه کارهاش در زندان اوین تمام شد و حالا آزاد شد.
همه ماهم که به جاسوس بودن هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش و رامین جهانبگلو مطمئن شدیم، نه؟