تبليغاتX
روزهای برفی
روزنامه نگاری خوانده ام،فعلا هم با روزنامه نگاری زندگی می کنم اما مطمئن نیستم روزنامه نگار باشم

دوستت دارم

اقیانوس ها کنار جوی خانه تو زانو می زنند و  رد قدم های تو را می بویند

.

.

.خدایت بودم و تو را آفریدم

 تا سجده کنم در کنارت

                                   از کتاب پنجاه و سه ترانه عاشقانه

             شمس لنگرودی

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 11:9 | لینک  | 

از زندگی کردن همیشه فقط کار کردن را خوب بلد بوده ام. خندیدن را نه دویدن هیچگاه و بازی کردن کم.

کتاب خواندن البته آری!

فکر می کنم باید زودتر تغییر روشی در زندگیم بدهم اما چطور شروع کنم نمی دانم!!! 

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 20:36 | لینک  | 

در فرودگاه تقریبا شیک عسلویه نیز می توانستم فقر این رنگ غالب زندگی مردم کشورم را ببینم. سرزمینی که روی اژدهای سرمایه خوابیده اما تنها از بویش رنج می برد...

دارم فکر می کنم اگر این سرزمین  نفت و گاز نداشت آیا بهتر می زیست و پاسخم منفی است. ساختار حاکمیت در این سرزمین دیکتاتور پرور فقر مردمش را میِ پسندد!!!

روزهای دیگر از عسلویه بیشتر می نویسم. البته امیدوارم !!!

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 23:46 | لینک  | 

دیروز خیلی اتفاقی از کنار نشر چشمه رد شدم و جلد این کتاب نرودا رو دیدم:

" هوا را از من بگیر  خنده هایت را نه"

بعد چند  موضوع توی ذهنم رد شد.

اول روزهایی یادم اومد که توی تحریریه با خوندن این مجموعه شعر چه  حالی می بردیم و بعد از اینکه  این شعر یادم رفته بود ناراحت شدم و یادم افتاد که خیلی وقته شعر نخوندم و ....

دوم اینکه چه عشقی پشت این جمله است!!!  چقدر دست نیافتنی به نظر می رسد کسی که لایق چنین جمله ای باشد...

اگر کسی را یافتم به او خواهم گفت : هوا را از من بگیر خنده هایت را نه...

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 1:11 | لینک  |