تبليغاتX
روزهای برفی
روزنامه نگاری خوانده ام،فعلا هم با روزنامه نگاری زندگی می کنم اما مطمئن نیستم روزنامه نگار باشم

باورت می شه توی شهر به این بزرگی و درندشت که راحت ترین کار تو اون گم شدنه دو نفر  کوچه ای برای بوسه های مخفی داشته باشن!

گمش کرده بود. نمی دونم چرا؟ دوباره پیداش کرد. اما این بار بدون بوسه

و حتی بدون شریک اون بوسه های مخفی.    

(شاید یک روز ادامه اش را بنویسم)

 

 

 

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 1:17 | لینک  | 

همه  چیز مسخره است از خنده ریسه می روم و

بعد گریه می کنم

از اینکه شب ها امتداد می یابند

همین طور گیسوی بادها را شانه می کنم

تا همه چیز مرتب و زندگی زیبا باشد

چند نفر آدم مضحک

متفکر

شجاع

و احمق

در من جمع شده

نام مرا یدک می کشند.

رسول یونان

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 16:19 | لینک  | 

 من یک مهاجرم

از رویایی به رویایی

گاه از قطب جنوب سر در می آورم

گاه از دریای کاراییب

گاه سفیدم

گاه سیاه

 با زردها چای می خورم

با سرخ ها چپق می کشم

من در همه جا زندگی می کنم

سرزمین من به پای غازهای وحشی چسبیده است.

رسول یونان

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 16:17 | لینک  | 

نه امپراتورم

و نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را

با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام

و به جای او راه می روم

غذا می خورم

می خوابم و ...

چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!

                                                                      رسول یونان

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 13:57 | لینک  | 

شکر خدا ماهواره ملی امید هم پرتاب شد که ۱۵ بار دور زمین بچرخد و بزند به دهان استکبار جهانی.

۲ ساعتیه که دارم فکر می کنم ماهواره ملی امید چه صیغه ایه؟ مبالغه یا معانقه یا ...

چه کلمه نگون بختیه این ملی که از اتحاد تا ماهواره به همه چی قابل چسبیدنه.

حالا من و شما هی از نا امیدی موجود در کشور حرف بزنیم و افسردگی از خومون ساطع کنیم. حتما باید ماهواره پرت کنند تا بفهمیم امید آنهم در ابعاد ملی در کشور وجود داره؟؟؟!!!!!!!!!

............

اگه می شد تا فردا صبح نقطه چین می گذاشتم.  

 

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 11:6 | لینک  | 

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 12:46 | لینک  | 

بودنت یادم رفته است

گویی هیچ وقت نبودی

نه رنگ چشمهایت در خاطرم هست نه رنگ پوستت و ...

گویی هیچ وقت نبودی

گویی هیچ سلامی بین ما رد و بدل نشده . گویی حتی هیچ بوسه ای

تلخ هم حتی نه. مزه گسی زیر دندانم می رود و بر می گردد و ...

تمام شده ام

.

.

.

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 12:21 | لینک  | 

یه وقتی فکر می کردم تو ۴۰ سالگی چقدر تلخ خواهم بود به خاطر سال ها نبودنت ...

حالا ۱۲ سال از آن روز سرد و برفی که رفتی گذشته. سرم لای کتابهایم بود و رفتنت را نفهمیدم 

اما از وقتی سرم را بلند کرده ام نبودنت را خوب می فهمم.

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 11:42 | لینک  | 

«به او مي‌گويم دلم مانند يك زنبيل بزرگ، خالي است؛ زنبيل بي‌اندازه جادار است، مي‌توان بازاري درونش جا داد، با اين‌همه درونش خالي خالي است.»

برگرفته از كتاب " دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد" اثر آنا گاوالدا

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 11:20 | لینک  | 

در آیینه برات

بوس می فرستم

تا لبخندت را

به حافظه چشم هام بسپارم

 

****

یادم باشد

در آیینه

رفتنت را

نگاه کنم که

 می آیی

                                                              شعرها از : عباس معروفی

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 0:4 | لینک  | 

همه چیز را به باد بسپار

 دلت را به من

 یادت نرود مال منی!

 

*****

می ترسم نگاهت حواس مرا پرت کند

می ترسم یادم برود مال منی

 در آغوشت بگویم

کی می آیی؟

بپرسی کجا؟

و من بگویم

 با اسب

                                                شعرها از : عباس معروفی

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 0:3 | لینک  | 

سالهاست که می گویم جارو بسته ایم به دمبمان و دنبالش می دویم

هیچکس باور نمی کند!!!

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 19:1 | لینک  | 

کتاب دو قدم این ور خط از احمد پوری که دوستی برای هزارمین تولدم (!) هدیه داده بود خواندم. کتاب خوبی بود و خواندنی. به ویژه اینکه همه ما دوست داریم با برخی نویسندگان مورد علاقه مان چنین ارتباطی داشته باشیم.

 

من شخصا فئودور داستایفسکی ِ پادشاه رویای نویسندگی ام در نوجوانی- مارکز و خوان رولفو و صادق هدایت و میلان کوندرا و ... را برای دو قدم این ور خط انتخاب می کنم.  شما چطور؟

کاش در خیابان سهروردی کوچه عقیق یک اورلف بود که ما را ببرد دو قدم این ور خط

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 23:53 | لینک  | 

پس از یک پنجشنبه و جمعه بیخود و کسل کننده با دو خبر مرگ مواجه شدم که یکی مادر و دیگری پدر دو دوست بود. متاثر کننده بود به ویژه اینکه هر دو بیمار بودند و مدت زیادی بود که درگیر بیماری عذاب آور خود بودند اما می دانم که بچه هایشان با همه سختی که می کشیدند ترجیح می دادند که آنها باشند و  باشند.

امروز مثل پارسال بعد از مرگ همکارمون مهران قاسمی عزیز، دوباره  به این نتیجه رسیدم که همیشه برای مواجه  با مرگ  چقدر ضعیفم . حالا احساس می کنم که از ۱۲ سال پیشی که یک بار این اتفاق تلخ را تجربه کردم صعیفتر هستم و فکر می کنم این فرایند همچنان ادامه خواهد داشت. تنها این بغض لعنتی است که مدام پشت این پوست نازک گردنم بالا می آید و به زور فرویش می دهم.

کاوه و مینای عزیز نبودن مادر رو با صبوری بگذرانید که غیر از این هیچ نمی توانم بگویم.

مرجان عزیز دوست آرام همه خاطره های چند ساله ام نمی دانم درد به این بزرگی را چگونه تحمل خواهی کرد.

مرگ مثل یک هیولا پشت همه  درهای زندگی ما ایستاده و سلاح ما خیلی ناچیز است. تنها بغض و اشکی که چشمانمان را دربر می گیرد.

خدایا به ما تحمل مواجهه با مرگ را بده. 

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 22:52 | لینک  | 

حدود سال 80 تازه کارم  رو شروع کرده بودم. اول در گروه سیاسی و بعد گروه اجتماعی روزنامه توسعه.

طبیعتا ایدز یکی از موضوعات داغ اون روزها بود آنهم در شرایطی که هیچ آمار رسمی از مبتلایان به این بیماری اعلام نمی شد و در ثانی افرادی که در این حوزه حرفی برای گفتن داشتند  خیلی کم بود.

همان وقت ها بود که زمزمه تغییر روش های انتقال ایدز از سرنگ های مشترک و اعتیاد به روابط جنسی شروع شده بود. دو پزشک جوان بودند که اصلا یادم نیست چطور به آنها لینک شدم اما همیشه به سئوالات روزنامه جواب می دادند و اطلاعات بسیاری خوبی از شرایط ایدز داشتند. به ویژه از کرمانشاه به دلیل بالا بودن آمار اعتیاد در آنجا و احتمالا به خاطر قومیتشان. انها در برخی استان ها  کارهای میدانی بسیار خوبی کرده بودند. البته هیچ کدام از افراد اداره ایدز وزارت بهداشت میانه خوبی با آنها نداشتند و معتقد بودند آنها فقط دو پزشک عمومی هستند و تخصصی در این حوزه ندارند.

اما آنها در مجامع بسیاری از طرف ایران شرکت می کردند و فعالیت های خود را پیگیری می کردند. این روزها پس از چند ماه زندان به ۳ تا ۶ سال زندان محکوم شده اند به جرم براندازی نرم.

دوست داشتم در فرصت این سال هایی  که بارها در مورد ایدز از آنها پرسیده بودم به نکته ای می رسیدم که منرا در مورد این اتهام مطمئن می کرد . در غیر این صورت واقعا مجامع مدعی دفاع از حقوق بشر باید بتوانند سیستم قضایی کشور را به بیگناهی این دو مجاب کنند.

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 0:23 | لینک  | 

شايد آدم‌هاي زيادي هستند كه روزهاي زيادي از سال دلشان مي‌خواهد كه جاي مردم آمريكا باشند اما من اين روزها به طور عجيبي اين حس را دارم. دوست داشتم جاي يك امريكايي بودم و رييس جمهوري در كشورم انتخاب مي‌شد كه نشان دموكراسي و تغيير در استراتژی های كشورم بود. رييس جمهوري كه از محافظه‌كار و جمهوري‌خواه معتقدند كه او رييس جمهور همه شان است و به ايجاد تغيير توسط او در كشورشان اميدوارند، حتی اگر امیدشان واهی باشد!  درست مثل حال و هواي كشور ما در تب و تاب خرداد76 . اما اكنون 11 سال از آن زمان گذشته. نه شوري مانده و نه حال و هواي تغيير و اصلاحات و ...

حالا همه از بحران آلودگي هوا و ترافيك و گراني مي‌ناليم.  ببينيد كه در كجاي هرم‌ مازلو قرار گرفته‌ايم؟!

چرا چيزي در اين كشور تغيير نمي‌كند؟ چرا همه چيز در حال پوكيدن است از روح و جسم آدم‌ها گرفته تا روابط شخصي و خانوادگي و ....

شما را نمي‌دانم اما من اين روزها هيچ چيز خوبي نمي‌بينم.

 

نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 15:49 | لینک  |