شنبه بیستم تیر 1388
لبخند از خاطره صورتم رفته است
آشنایان در بندم، دلم برایتان تنگ شده است
و می دانم که این گناه بزرگی است.
خنجر سکوت در گلویم کاشته شده
می رود که تمام وجودم را در بر گیرد
این روزها چه کشدار است.
می دانم که همیشه گناهکارم
اما نمی دانم گناهم چیست
مگر ما حرف هایی که می زنیم را در همین سرزمین نیاموخته ایم
مرده ام
در همین بندی که در گلویم ساخته شده است
نوشته شده توسط زینب اسماعیلی در ساعت 1:51 | لینک
|
