براي مسعود
روزهاي زيادي گذشته از آن لحظه كه نبودنت و آن سوي آن ديوارهايي كه نمي دانم مي تواند غير از خاكستري رنگي داشته باشد، بودنت، مثل هوار بود. روزهاي زيادي گذشته و حالا صداي پرندههاي بهاري باز شده است. «جِل بوشون بهاره» آوازش را خوانده و رفته و نمي دانم پشت آن ديوارهاي سرد، تو با همان لباسهاي زمستاني به پيشواز اين بهار رفته ايي يا ... شمال كه بودم كوكو ناله ميكرد و چوچو جوابش را مي داد، قورباغه ها زير نور مهتابي كه روي مرداب پخش شده بود، آهنگ زندگي شان را مي خواندند... من دستهايش را مي بينم كه منتظر دستهاي توست.
صداي پرندهها را شنيدن، ديدن برگ هاي تازه سبز شده و اينهمه زيبايي كه بهار با خودش آورده برايم عذاب آور است مثل وقتي كه در روزنامه چيزي مي نويسم و يادم ميايد كه دستان مشتاق نوشتن و ذهن پرسشگرت چقدر لازم بود كه اكنون پشت ميزي نشسته و بنويسد. چه فرق مي كند كجا؟ فرهيختگان، آرمان، مجله جامعه، حتي مجله تجارت.
قرار است در مجله «جامعه» مجلهايي با عنوان زندان دربياوريم. آه از آن سوي ديوارهايي كه بيگناهانش كم نيستند. گويا اين غيرارادي ترين پاسخ ما به شرايط است.
ما معتاد نوشتنيم اگر جايي نباشد كه بنويسيم چه خواهيم كرد، تو چه مي كني؟ نميدانم. نمي دانم و ...
تنها خوب مي دانم كه محكم بودنتان، ستودني است.